انجمن ادبی باور
دفتر شعر شاعران
آقاي جناب عالي شاعر: محمد رفیعی وب سایت: http://www.6closer9.blogfa.com/ من چه هستم؟هیچ شعر من منست هر چه میگویم به میل خویش نیست من صدای شعر گویای خودم من خموش و شعر من اندر فغان من غم دل باز میگویم به شعر من به شعرم مایه از جان میدهم شعرم از دل عقده ها وا میکند شعر من جز شیره ی جان نیست شعر من معشوق دلبند من است گه ز نور حق دهد دل را صفا گه حکایت از غم جان میکند شعرمن ای روح سرگردان من چون چراغی هر دم افروزی مرا آتش تو آتش جان پرور است جانم از تو در تب و در تاب شد شاعر: ناشناس ارسال کننده: مهدي حسنخاني چون سبوي تشنه كاندر خواب بيند آب ، واندر آب بيند سنگ واي ، اما با كه بايد گفت اين ؟ من دوستي دارم شاعر: ناشناس ارسال کننده: محمدرضا ديانتي شاعر: ناشناس ارسال کننده: sogovia تـفسیر هر نگاه غزل ساز عشق من با این بهانه عشق، به پایان نمی رسد: تلفیقی از دمای قم و سوز بندرست گفتم بمان برای من اما، نماند و رفت بر فرض مدتی ست، که از من بریده است ــ با هر شکست تازه ای آماده تر شود سرمشق های آب بابا یادمان رفت شعر خدای مهربان را حفظ کردیم شاعر: ناشناس آغاز سال تحصیلی جدیدبرهمه ی فرهنگیان و دانش آموزان عزیز مبارک باد آب ، بابا، بي بهانه يادتان هست؟ چيزی از تصميم کبری يادمان نيست شعرهای زندگی را حفظ کرديم از کنار کودکی هامان گذشتیم مرد در باران که آمد يادمان بود باز پای مشق فردا خوابمان برد
شاعر: دانیال رحمانیان جهرم وب سایت: http://dehkadehehsas.blogfa.com/ ای سرفه ات ردیف غزل های سوخته در روز های خردلی سرفه ات، چقدر بیهوشی از عفونت این کهنه زخم ها دارم میان کوچه تو را جار می زنم داری به اوج می روی و پیش پای تو با این ردیف و قافیه بهتر نمی شوی شاعر: دانیال رحمانیان جهرم وب سایت: http://dehkadehehsas.blogfa.com/ حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند در لباس آبی از من بیشتر دل می بری آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو میل میل ِ توست اما بی تو باور کن که من شاعر: ناشناس ارسال کننده: علی آرام بن دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست! رؤیای «تو » مقابل «من » گیج و خط خطی رؤیای «من » مقابل «تو » - تو که نیستی!- دارم یواش واش... که از هوش می رَ... رَ... هی دست، دست می کنی و من که مرده ام یا علم یا که عقل... و یا یک خدای خوب... ه یکچ مچی ک !پ.. ر. سختست؟!ه » تر... کمک!!] « - با احتیاط حمل شود که شکستنی ... » شاعر: سید مهدی موسوی ارسال کننده: مجتبی اکبر پور باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند نه راه پیش مانده برایم نه راه پس هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند گل های قاصدک خبرم را نمی برند حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو شاعر: مهدی فرجی ارسال کننده: علی آرام بن نگاه میکنم از غم به غم که بیشتر است من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم به کودکانه ترین خواب های توی تنت به هر رگی که زدم و زدی به حس جنون به آخرین فریادی که توی حنجره است به خواب رفتن تو روی تخت یکنفره به هرگزت که سوالی شد و نوشت کدام به گریه کردن یک مرد آنور گوشی به بوسه های تو در خواب احتمالی من به لذت رویایت که بر تن کفی ام به گریه در وسط شعرهایی از سعدی قسم به این همه که در سرم مدام شد قسم به این شب و این شعر های خط خطی ام به بحث علمی بیمزه ام در گوشت به اخرین رویامان به قبل کابوسم شاعر: سید مهدی موسوی ارسال کننده: مجتبی اکبر پور خاطرات مرده! می روم با خاطرات مرده ام خلوت کنم می روم اما بدان این قلب من حیران توست ============================================= قالی . . . خوشتر از قالی کرمان غزلی ساخته ام من همان قالی پا خورده ی خاک آلودم شاعر: ناشناس بیتو اندیشیدهام کمتر به خیلی چیزها شاعر: زنده یاد نجمه زارع ارسال کننده: علی آرام بن فردا اگر ز راه نمی آمد من تا ابد کنار تو می ماندم من تا ابد ترانه ی عشقم را در آفتاب عشق تو می خواندم شاعر: ناشناس
نشسته ايد روي قله ي كوهي
كه نيست
كوهان كمر خم شده ي ماست
كه طبق آمار
يك نفر شده ايم
براي خودتان!
شیره جان من است این شعر چیست؟
شعر کز دل برنخیزد شعر نیست
من تنم شعرم چو جان اندر تن است
اختیاری بر من دلریش نیست
من گمم در خوی و جویای خودم
من زمین و شعرم اندر آسمان
وادی افلاک می پویم به شعر
هر چه می خواهد ز جان آن میدهم
آنچه پنهان است پیدا میکند
حاصل حال پریشان نیست
شعر من دردانه ی فرزند من است
گاه مینالد زجور روزگار
گاه می نالد ز بی مهری یار
گه تجلی میدهد ذات خدا
از طبیب و دردو درمان میکند
آتشی کافتاده ای بر جان من
هر نفس سوزی مرا سوزی مرا
سوختن در شعله هایت خوشتر است
شمع عمر من به پایت آب شد

جويبار لحظه ها جاري ست
دوستان و دشمنان را مي شناسم من
زندگي را دوست مي دارم
مرگ را دشمن
كه به دشمن خواهم از او التجا بردن
جويبار لحظه ها جاري

خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد!
باشد برای حافظ شیـراز عشق من
"آغاز هر نگاه تو آغاز عشق مـن"
درکل نگاه گرم تو اهواز عشق من
شاید خدا نکرده که ابـراز عشق من...
من جا نمی زنم به خدا، تـازه عشق من ــ
زیرا که هست بی حد و اندازه عشق من 
رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت
اما خدای مهربان را یادمان رفت
.jpg)
در عبور از اين زمانه يادتان هست؟
"باز باران باترانه" يادتان هست؟
بيت های عاشقانه يادتان هست؟
ذوق و شعر کودکانه یادتان هست؟
چکه های سقف خانه يادتان هست؟
باز تکليف شبانه يادتان هست؟

جا مانده ای میان دکل های سوخته
گُل می کنند در تو دُمل های سوخته
افتاده ای به دست اجل های سوخته
ای یادگار کهنه مثل های سوخته
افتاده اند ماه و زحل های سوخته
ای سرفه ات ردیف غزل های سوخته

آخ .. تا می بینمت یک جور دیگر می شوم
یاسم و باران که می بارد معطر می شوم
آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم
می توانم مایه ی ــ گه گاه ــ دلگرمی شوم
در هجوم بادهای سخت ، پرپر می شوم
این چندمین شب است که خوابم نبرده است
در جیغ جیغ گردش خفّاش های پست
]دکتر بلند شد... و مرا روی تخت بست[
پیچیده توی جمجمه ام هی صدای دست ↓
مردی که نیست خسته شده از هرآنچه هست!
م- ن«ب اازی.. د. کچمه ک کا!ر. ..ک رهدم یتو شرها. ..
مامان یواش آمد و پهلوی من نشست[
یکهو جیرینگ! بغض کسی در گلو شکست!
بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند
پل های امن ِ پشت سرم را شکسته اند
هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند
آیینه های دور و برم را شکسته اند
پای همیشه ی سفرم را شکسته اند
با سنگ ِ حرف ِ مُفت ، سرم را شکسته اند

به خیسی چمدانی که عازم از سفر است
که سرنوشت درختان باغ من تبر است
به عشق بازی من با ادامه بدنت
به بچه ای که توام در میان جاری خون
صدای پای تگرگی که پشت پنجره است
به خوردن دمپایی بر آخرین حشره
به دستهای تو در آخرین تشنج ها
به شعر خواندن تو صبح بی هم آغوشی
به فیلم های ندیده به مبل خالی من
به خستگی تو از حرف های فلسفی ام
به چای خوردن تو پیش آدم بعدی
قسم به من به همین شاعر تمام شده
دوباره برمیگردم به شهر لعنتی ام
دوباره برمیگردم به امن آغوشت
دوباره برمیگردم به آخرین بوسه
شاید از درد تو به دیوانگی عادت کنم
تا ابد ای نازنین چشمان من گریان توست
نخ به نخ زیر قدم های تو انداخته ام
که دلم را به تمنای دلت باخته ام.....
میشوم بیاعتنا دیگر به خیلی چیزها
تا چه پیش آید برای من! نمیدانم هنوز...
دوری از تو میشود منجر به خیلی چیزها
غیرمعمولیست رفتار من و شک کرده است
ـ چند روزی میشود ـ مادر به خیلی چیزها
نامههایت، عکسهایت، خاطرات کهنهات
میزنند اینجا به روحم ضربه، خیلی چیزها
...
هیچ حرفی نیست، دارم کمکم عادت میکنم
من به این افکار زجرآور... به خیلی چیزها
میروم هرچند بعد از تو برایم هیچچیز...
بعدِ من اما تو راحتتر به خیلی چیزها...




